+ داستان کوتاه(سرباز خانومم معلم)

بسم الله الرحمن الرحیم


و صل الله محسن سیدنا محمدواله وعجل فرجهم


سرباز خانوم معلم


سر صف ناظممان اقای شهبازی با ترکه ایستاده است، حال خودم نیستم، محمد جلوی صف ایستاده، از اول صف تا خودم را چند بارنگاه میکنم، محسن را نمیبینم، غایب شده.خوش به حالش.به زرنگی‌اش غبطه میخورم.


هرکاری کردم که امروز مثل محسن غایب شوم نشد، اقاجان به زور آوردم تا در مدرسه و انقدر ایستاد تا مطمئن شد که رفته ام سر صف.فکر میکرد که دل درد را بهانه کرده ام که بروم تظاهرات.البته دل درد را بهانه کرده بودم اما نه برای اینکه بروم تظاهرات. صدای ترکه ها که شهبازی کف دستش میزند،‌ دلم را میریزد.چند بار از جلو نظام میگوید و بعدبچه ها با صف حرکت می‌کنند.شاید هم اصلا کاری به کارمان نداشته باشد، شاید اصلا خانوم معلم به کسی چیزی نگفته باشد.شاید هم اصلا خانوم معلم هم غایب شده باشد.دلم کمی قرص میشود.


نوبت کلاس ما میشود، شهبازی محمد را که از صف میکشد بیرون، امیدهایم برباد میرود.صدای قلبم را میشنوم.


اگر یک لحظه سرش را برگرداند، من از ته صف فرار می‌کنم.اما سرش را جم نمیدهد به من نگاه میکند،


از کنارش رد میشود، چند قدم که میروم، نفس راحتی میکشم، انگار که مرا ندیده است.چند قدم نرفته ام که دست بزرگش را روی سرم میگذارد و من نمیتوانم حرکت کنم.


- یالا دفتر.یالاکره خر.


با محسن و محمد از جلسه قران زدیم بیرون.محسن عکس های قطاری ریز امام را توی جیبش گذاشت و دویدیم رو به مدرسه.مدرسه‌ی پارسالی نزدیک تر بود، توی حیاطش هم  باغ داشت، خیلی بهتر از مدرسه ی امسالی اما حیف که پایه ی پنجم نداشت.


کفشم زیرش نازک بود و چند بار روی یخ های کوچه پس کوچه ها سر خوردم.سر کوچه‌ی مدرسه، محمد ازنفس افتاد و مجبور شدیم وایسیم.نوک انگشت پاهام ذوق ذوق میکرد، به محمد گفتم:دیر میشه.بریم؟


محمد صورت مثل لبو قرمزش از هم باز شد و برایم رو به ته کوچه ابرو انداخت.


ته کوچه،  ژیان شوهر خانوم معلم پیچیده بود  و داشت به سمت در مدرسه می‌آمد. انگار کف ژیان چسبیده بود روی زمین، من هم خنده ام گرفت و به محسن نگاه کردم اما او اصلا نخندید.جلوی مدرسه معلممان پیاده شد، فنر های ماشین که تا ته فشرده شده بودند آزاد شدند  و شاسی ژیان کاملا از روی چرخ ها بلند شد.خانوم معلم که در را بست، ژیان با شتاب از مدرسه دور شد و از جلوی ما پیچید.به محسن نگاه کردم و گفتم:


-          بیچاره ژیانه، لامصب خانوم یه تن وزنشه.


محسن به صورتم چند لحظه خیره ماند.گفتم


- چیه؟


-           گناه داره..غیبت نکن.وزن اون به توچه مربوطه.تا چهل روز نمازات قبول نیست بدبخت.


-          برو بابا چی چی غیبته.


-          نیست؟


-           این اصلا سربازی میاد سرکلاس.


محمد طرف من درآمد که راست میگه، بیخودکرده بی حجاب میاد سرکلاس.


محسن سرش را پایین انداخت و به سمت در مدرسه راه افتاد.


محمد گفت من یه روز حالیش میکنم سر کلاس ما باید حجاب داشته باشه.


دنبال محسن دویدم و گفتم، هی تو که ادعات میشه، چطور عین خیالت نیست این اینجوری میاد سرکلاس؟


محسن گفت خیلی هم عین خیالم هست.


محمد هم از پشت رسید و گفت خوب پس باید نذاریم اینجوری بیاد سرکلاس، بعد هم ما از دستش خلاص میشیم.درس بی درس.


محسن به محمد نگاه کرد و گفت:


-          حرفی نیست  نذاریم اینجوری بیاد اما غیبت هم نکنیم.


گفتم: باشه بابا، اما اگه مردین بیاین یه کاری بکنیم که دیگه اینجوری نیاد.


محمد صورتش را به سمت من برگرداند و گفت چجور کنیم یعنی؟ کمی فکر کردم و گفتم


 وقتی زنگ خورد با سنگ بزنیمش.هم ادب میشه هم گه سرش بشکنه یه چیزی میبنده روش.خوشم آمد.از نقشه خیلی کیف کردم، .دوباره با شوق گفتم اگه سرش بشکنه یه چیزی میبنده به سرش.


ترس توی صورت محمد نشست و سرش را انداخت پایین.


به محسن گفتم مردش هستی؟ نگاهش را روی زمین انداخت و گفت: من سر کسی رو نمیشکنم.


محمد هم از خدا خواسته‌ گفت راست میگه، گناه داره، مگه شهر هرته بزنی سر بشکنی.


- مگه شهر هرته این بی حجابی میاد سر کلاس ما؟


محسن راه افتاد رو به مدرسه، محمد هم دنبالش.


داد زدم، فقط ادعات میشه محسن اقا، وقت عمل هیچی بارت نیست.باشه سر نشکن، میزنیم کنارش.میزنیم کنارش


دوباره گفتم، سرش پیش کش،.فقط کنارش.نترس بابا. برگرد. محسن برگشت.


-          فقط میزنیم کنارش ها.


-          باشه .محمد تو هم هستی یا میترسی؟


-          اخراج میشیم.


-          خب بشیم.بهتر ازینه که هرروز، حالا هر چی من بگم این میگه غیبت نکن.


محمد کمی من و من کرد و گفت هستم.


محمد بدون اینکه به پشتش نگاه کند وارد دفتر میشود، چشممم که به محسن می‌افتد ناخودآگاه میایستم.زیر لب میگویم خب خره غایب میشدی.


شهبازی هلم میدهد تو.خانوم معلم هم ایستاده است.اقای توکلی پشت میزش نشسته است.من و محسن و محمد کنار هم می‌ایستیم.شهبازی ترکه اش را بلند میکند و به کف دستش میکوبد.بوی عطر خانوم معلم همه ی دفتر را پر کرده ، چقدر ازین عطر اقم می‌آید.خیلی دلم میخواهد به صورت خانوم نگاه کنم اما جرئت نمیکنم.صدای نازک شهبازی با صدای ترکه ای که به کف دستش میکوبد پیوند میخورد.


-          کدامتان سنگ زدین؟


محمد من و من کنان میگوید اقا به خدا مانبودیم.به خدا اینا بودن.


-          کی بود؟


-          دندان هایم بهم میخورد.به صورت محسن نگاه میکنم که سرش را پایین انداخته.


سر کلاس همه‌ی فکرو ذکرم سنگ و سر شکسته ی خانوم معلم بود.هیچی از درس نفهمیدم.


مدرسه که خالی شد، من و محسن و محمد پشت تیر چراغ برق کنار در مدرسه ایستاده بودیم.قلبم تندمیزد.ژیان قرمز جلوی در مدرسه پارک کرده بود.محمد گفت پسر آمد.


تند به محمد نگاه کردم و از تیر برق فاصله گرفتم.


محسن هم. و بعدمحمد.چند متر تا هدف فاصله بیشتر نبود، سنگ را توی دستم فشار دادم، خانم معلم سرش را رو به ما گرداند.ابروهاش را در هم کشید.انگار هیچ کس غیر از من توی کوچه نبود، خانوم چشم های درشتش را ریز کرده بود و به چشم های من خیره شده بود، انگار زیر لب فحش هم میداد.از همان هایی که همیشه سرکلاس میگفت.


مردشور ببرتت حمال.بازم که ناقص نوشتی.


آب دهانم رو قورت دادم، دستم خیس عرق بود، سنگ توی دستم خیس شده بود و لیز خورد و افتاد روی زمین.


به عقبم نگاه کردم، محمد سر کوچه داشت میدوید، من هم با همه‌ی زورم دویدم.ته کوچه که رسیدم  به عقب برگشتم، محسن دستش توی هوا بود، سنگی که انداخته بود جلوی پای معلم روی زمین خورد و دوباره که از زمین جست، روی دامن خانوم نشست.


پشت دیوار پناه گرفتم، شوهر خانوم معلم از ژیان پیاده شده بود.محسن که انگار تازه فهمیده بود که هیچ کس دورش نیست شروع کرد به دویدن.


شهبازی به من و محمد اشاره میکند که برید سرکلاس‌هاتان.محسن ایستاده است.دلم برایش ریش ریش میشود، شهبازی میگوید، براچی سنگ انداختی به خانوم معلم؟


محمد یواشکی به من  میگوید، بدبخت شدیم.


محسن سرش را بلند میکند و میگوید:


چرا باید خانوم معلم بی حجاب بیان سر کلاس؟شهبازی ابروهای درهمش را بیشتر فشار میدهد، رنگش سرخ شده است، ترکه را بالا میبرد و میگوید:


کره خر به تو چه مربوطه آخه.


ترکه را که پایین می‌آورد، چشم‌هایم را میبندم، صدای خوردن ترکه به جایی نمی‌آید، فقط فس توی هوایش را میشنوم وچشمم را باز میکنم، محسن جاخالی داده است، شهبازی دوباره ترکه را بالا میبرد و محسن به عقب فرار میکند، شهبازی می‌افتد دنبال محسن، محسن دور میز شهبازی را میدود و شهبازی هم دنبالش، خنده ام گرفته.محسن باز هم دور میز را میدود، شهبازی هم.محسن بالاخره از دفتر میپرد بیرون.محمد دندان هایش به هم میخورد، من هم به سمت در میدوم و خودم را از لای دست شهبازی میکشم بیرون تو راهرو.شهبازی برمیگردد توی دفتر، شهبازی مانده است و محمد.(سید مهرداد موسویان )


 


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در شنبه 27/11/1386 و ساعت 6:32 صبح
نظرات دیگران()
+ ذولجناح

بسم الله الرحمن الرحیم


سوار دیگر نای جنگیدن ندارد.سوار نای جنگیندن ندارد و پیشانی روی یال اسبش میگذارد.دست هایش از دو طرف، روی گردن مرکب رها شده اند.یال های قرمز را باد پریشان نمیکند.اسب دور میزند و آرام میگیرد.اسب پاهایش را برنمیدارد، روی زمین میکشد.اسب سوارش را نمی اندازد.اسب آنقدر نرم قدم روی شن های داغ می سراند تا چشمش را گودالی میگیرد.اسب داخل گودی میشود،زانو میزند، پهلو روی خاک میگذارد و سوار را روی زمین میخواباند.صورت اسب خیس است.لب های خشکیده ی سوار تکان میخورد.


نفرین نمیکند، ناله نمیزند، الهی رضا به رضائک تسلیما لامرک.


اسب سر بالا میگیرد.به اطراف نگاه میکند، هیچ یاوری باقی نمانده است.دور میگردد، چاره ای نمیبیند، دوباره برمیگردد، خود را روی بدن سوار میخواباند، خود را خونی میکند، باید برگردد، شاید هنوز در خیمه گاه کمکی باشد، هر چه باشد، سبطه ی پیامبر خدا در خیمه گاه است.او چاره‏ی بیچارگان است.اسب سراپا سرخ میشود، به تاخت از قتلگاه بیرونی می‏شود، شیهه نمیکشد و با همه‏ی قدرتش بر خاک زیرپایش نعل می‏کوبد.دور خیمه گاه شیهه میکشد، کمکی بیاید، کمک می‏طلبد، سوارش تنهاست.


از آنچه می‏بیند شرمنده میشود، تا به خود می‏آید،کودکان خردسال دوره اش میکنند.کودکان به هوای پدرشان از خیمه بیرون دویده اند، عمه نتوانسته جلوشان را بگیرد.پدرشان را میخواهند، اسب گریه نمیکند، سرش را خم کرده است، کودکان یالش را میکشند، چشمش را میبندد، صدایی میشنود؟صدایی میشنود از جنس نور، صدایی میشنود از جنس صدای سبطه ی پیغمبر، صدای سکینه سلام الله است.


میدانم که پدرم شهید شده است، ولی بگو آیا به او جرعه ای آب نوشاندند و شهیدش کردند؟


اسب چشم نمیگشاید،  زبان مییگشاید.صیحه میزند:


قتل الحسین عطشانا.


((نه سید الشهدابر قتال طاقت داشت


نه ذولجناح دگر تاب استقامت  داشت


هوا زباد مخالف چو نیلگون گردید


عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید))


به قتلگاه ذولجناح پهلو داد


سوار خسته‏ی خود را برآن زمین بنهاد


چو دید سیدالشهدا را درآن میان تنها


نه یک بشر کمکش، نه وحش در صحرا


به هر طرف که نگه کرد از پی یاری


ندید جز تن خونین یوسفان بازاری


به خون سید الشهدا یال خویش خونین ساخت


به سمت خیمه ی آن ماه پیکر تاخت 


 


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در یکشنبه 7/11/1386 و ساعت 12:17 صبح
نظرات دیگران()
+ حواسش به همه چیز هست

بسم الله الرحمن الرحیم


وصل الله علی سیدنامحمد واله


صدای زنگ توی گوشم میپیچد.به سعد نگاه میکنم که عرق روی پیشانیش نشسته است و طناب افسار توی دستش را میکشد.عربی صدا میزند، برگردید.باید برگردید.خوشحال میشوم.


سعد به عبدالله نگاه میکند و میپرسد، کجا برگردیم؟


عبدالله میگوید، پیامبر دستور داده برگردیم.همه باید برگردیم به خم.همه آنجا جمعند.پیامبر میخواهند صحبت کند.خوشحال تر میشوم.آخر سعد چه میفهمد که این حج، حج آخر پیامبر است.


سعد عرق پیشانیش را میگیرد و میگوید خیلی از خم دور شده ایم، شما برگردید، بعدا هرچه پیامبر گفت تو برای من هم بگو.


سست میشوم، من میخواهم صحبت های پیامبر را بشنوم، میخواهم او را ببینم.گردنم را میکشم.سعد هم دستش را.


عبدالله میگوید، دستور پیامبر است، باید همه انجا باشند.


سعد مکث میکند.


-          یعنی چه خبر شده؟چرا باید همه آنجا جمع باشند؟خب خبر را با پیک میرساندند.


-          چه میدانم، لابد با پیک نمیشده.در هر حال وقتی که برگشتیم متوجه میشویم.


-          اصلا شاید نرسیم.


-          نه میرسیم، انقدر منتظر میمانند که همه برسند.


سعد حرصش را روی افسار دستش خالی میکند و آن را با شتاب میکشد.گردنم خم میشود، اما تقلایی نمیکنم.......


تا خم چیزی نمانده است.همه مشتاق دیدار پیامبر هستند.آفتاب سوزان پوست ها را میسوزاند، مشک ها پر و خالی میشوند.همه منتظر هستند، باید همه برسند، کسانی که رفته اند یا نرسیده اند، همه باید جمع شوند.دلم بی قرار است.گردنم را بلند میکنم، بالاخره صورتش را میبینم.آرام ایستاده است.ای کاش سعد مرا زیر پایش ذبح میکرد، جز این آرزویی ندارم.از شوق صدایی میکنم، چشم های پر محبتش از دور به چشمانم می افتد و باز هم همان لبخند.همان لبخندی که دل سنگ را نرم میکند، همه را دیوانه میکند. انگار پیامبر حواسش به همه چیز جمع است، به انسان ها به شتر ها به سنگ ها، کنارش از جهاز شترها منبری ساخته اند.کاش سعد جهاز مرا هم زیر پایش می انداخت.سعد بی حوصله است.عبدالله میدود و به پیامبر سلام میدهد.


کنار پیامبر پسر عمویش ایستاده است، پسرعمویش یا دامادش، پسرعمویش یا برادرش، پسرعمویش یا خودش، انگار که یکی باشند.اسمش علی است، از اسمش بدنم مورو مور میشود. او مثل غلام کنار پیامبر می ایستد، وقتی که در مکه سعد مشغول  طواف بود من از دور علی را میدیدم، آنجا کنار پیامبر بود.میگویند علی همه جا کنار پیامبر است.


شتر زبیر میگفت، شمشیر زدنش را هیچ کس مثل من ندیده است، میگفت، هماوردی ندارد، میگفت پشت به کسی نمیکند. شتر های غنیمتی از خندق و خیبر، چه چیز ها که از علی نگفته اند.


صدایی همه را به سکوت میخواند.پیامبر از منبر بالا میرود، علی هم از منبر بالا میرود، دست علی در دستان پیامبر است.تابه حال هیچ کسی منبر دو نفره ندیده است.اما دونفر نیستند، یک نفر هستند.یک ریشه دارند،‌ یک نور هستند.وقتی این یکی جان آن یکی است.وقتی


صدای پیامبر در صحرا میپیچید، هیچ زنگوله ای صدا نمیکند، هیچ شتری خرناسه نمیکشد، آخر میدانند حج آخر پیامبر است، دیگر پیامبر را کعبه هم نمیبیند.چطور کعبه طاقت می آورد؟


من چگونه طاقت بیاورم؟ پیامبر میگوید من مولای هر کسی هستم، ازین پس  این علی مولای اوست.


دست علی را بلند کرده است.اشک در چشمانم حلقه شده است.کاش زبان داشتم و ولایت علی را شهادت میدادم.


کاش به مبارک باد این ولایت زیر پای علی ذبح میشدم.


پیامبر از منبر پایین آمده است و عبدالله و سعد دویده اند تا دست علی را ببوسند، دویده اند تا به او تبریک بگویند.لبهای علی خندان است، همان لبخندی که دل سنگها را آب میکند.همه را دیوانه میکند.


کاش سعد مرا نبسته بود، طناب را میکشم، گردنم را کج میکنم، تقلا میزنم.کف از گوشه ی دهانم بیرون میریزد. اما چشم های علی مثل چشم های پیامبر است. چشم های علی به همه چیز توجه دارد، حواس علی به همه چیز جمع است،‌ به انسان ها به شتر ها به سنگ ها، و به من. چشم های پر محبت علی مرا نوازش میکند.دلم آرام میشود.دیگر تقلا نمیکنم.


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در شنبه 8/10/1386 و ساعت 12:32 صبح
نظرات دیگران()
+ چرا الان میگن ما بمب نداریم؟

بسم الله الرحمن الرحیم


گفتند بمب اتم دارن باید بهشان حمله کنیم.فکر کردند که ما میگیم، نه اقا تو روخدا حمله نکنید.مارو نزنید ما رو نزنید.میخواستن بشنون که ما بگیم بمب نداریم به خدا، لطف کنید و ما رو نزنید.ما رومیگی؟گفتیم رگ دارین حمله کنید.یالا ببینم.حمله کن دیگه.آقا اونا رو میگی؟دیدن نمیشه، آخه کی میشه حمله کنن؟دیدن خیلی ضایع ست از یه طرف گفتن اینا بمب دارن باید بهشان حمله کرد، از یه طرف نمیشه حمله کرد.پس چیکار میکردن؟هم ما بمب داشتیم، هم اونا جرئت حمله نداشتن.خیلی افت داشت.گفتن اقا اینا اصلا بمب ندارند.سرویس های کذا و کذامان گفته اصلا اینا بمب ندارند.این شونزده سرویس جاسوسی پدر سگ جنجال برا خودشان درست نکرده، اتفاقا راهی جز این نداشتند.این جنجال برا اونا نیست، پدر سوخته ها.آقا جان ما بمب هم داشته باشیم، اینکاره ای؟بیا بزن در نرو.


نقد بهترین برادرم امیرحسین: 


سلام به بهترین برادرم...


 هرچند سادگی نوشته هات را دوست دارم... اما به نظرم در این نوشته خیلی ساده انگاری شده...


هم اکنون نظرسنجی ها به خوبی نشان می دهند که مردم آمریکا با حمله نظامی به ایران موافق نیستند،‏ بنابراین برای حمله نکردن به ایران نیازی به چنین گزارشها و بی اعتبار کردن خود نیست.


 عمومی کردن چنین گزارشهایی بیشتر به یک امتیاز دهی به ایران شباهت دارد تا هر چیز دیگری. من شخصا ترجیح می دهم آن را به عنوان قسمت کوچکی از یک توافق گسترده تر در یک بازه زمانی بسیار طولانی تر(مثلا شش ماه گذشته) ببینم.


زمانی که اولین بار این گزارش را دیدم ناخوداگاه به یاد تاکید چندین و چند باره آقای احمدی نژاد بر مختومه شدن پرونده هسته ای ایران افتادم.


شاید بدیهی باشد که در دنیای سیاست موضع گیری های سیاستمداران و آن چیزی که از کانالهای مختلف به توده مردم منقل می شود لزوما به طور کامل بر آنچه در واقعیت اتفاق می افتد منطبق نیست.


یا حق


نظر اقا مهدی


ما گر ز سر بریده می ترسیدیم


در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در جمعه 16/9/1386 و ساعت 12:27 صبح
نظرات دیگران()
+ مهمان امام رضا

بسم الله الرحمن الرحیم


اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی


چهارشنبه تعطیلی رسمی بود.دولت پنج شنبه را هم تعطیل کرده بود.جمعه هم که خلاص.سه روز تعطیلی خانه دلم میپکید.باز اداره ادم سرش گرم میشد.صدای سوت بلبلی خانه بلند شد.کبری نشسته بود سر مشق هایش، مهدی هم داشت تلویزیون نگاه میکرد.کبری زیر چشمی به مهدی نگاه کرد که یعنی به من چه،  من نمیرم در را باز کنم.مهدی شانه بالا انداخت و زیر لب چیزی گفت مثل پدرسگ!


داد کشیدم سرشان: خدامرگ داده ها،  یارو رفت میخوام نرید صد سال.از صدای بلندم کبری مثل سیخ راست شد و مهدی مثل فنر جهید.صدای بگو مگوشان توی حیاط به گوشم رسید.


- کیه؟


کبری گفت: ننه بتوله بابایی.


- بگو بفرما ننه بتول.


بلند شدم و تکمه ی پیراهنم را بستم،‌ هنوز سه تا تکمه ام باز بود که یالله   بتول خانم همسایه ی دیوار به دیوارمان را شنیدم.ملیحه دوید و درآنه ی در باهاش روبوسی کرد.تکمه ی آخری جا نرفت و من عصبانی ولش کردم به حال خودش.پیرزن دولا دولا چادر گل گلی اش را پیچیده بود دور کمرش و سرش را از اتاق آورد داخل.


- خیلی خوش آمدی بتول خانم، چه عجبه؟ بفرما


-          سلامت باشی.رولم.


هرسال کارش بود، چهارم پنجم ذی قعده دور میگشت ، از همسایه ها حلالی میخواست ، برای تولد امام رضا میرفت مشهد هر سال هم برای کبری و مهدی و ملیحه سوغاتی میخرید و می آورد..هرکسی عریضه ای نذری هم داشت می انداخت گردن پیرزن.سال قبل ملیحه میخواست هزارتومن بده بهش بیاندازه پشت پنجره ی فولاد که من از دستش گرفتم و توپیدم که اخه خودش بیچاره به زور راه میره، پول تورو چجوری ببره تا پنجره ی فولاد؟


بتول خانم درحالی که چاییش را توی نعلبکی میریخت که فوت کند،‌ رو به من کرد و پرسید:


-          شما نمیاین بریم مشهد روله؟


-          ای بابا حاج خانوم.مشهد پول میخواد


-          نه بابا.مشهد کی پول میخواد ؟


-          چرا خیلی خرج داره


-          نه روله من هر سال دارم میرم دیه،  مهمان امام رضا پول نمیخواد .


از ساده گی اش خنده ام گرفت، خواستم بگم خوب پیرزن لابد سر گنج نشسته ای. فقط رخت و لباس و قیافه ت عین گداهاس. تازه مگه یه پیرزن چقدر خرجش میشد؟اما حالا ما میخواستیم بریم.من و مهدی و کبری و ملیحه چهار نفر، فقط پول رفتنمان کلی میشد.


پیرزن که رفت با خودم بگو مگو داشتم.بالاخره دلم راضی نشد.خیلی سال بود که بچه ها را یک تفریح درست حسابی نبرده بودم.بالاخره کجا بهتر از مشهد. ملیحه را صدا زدم و گفتم دلت میخواد بریم مشهد؟ملیحه ذوق زده شد.چشم هایش که برق زد گفتم: برو به بتول خانم بگو امسال با هم همسفریم..ببین کی میخواد بره، وارده.باهاش باشیم بهتر جا پیدا میکنیم.


ملیحه رفت و من نشستم ، روی کاغذ هزینه ها را نوشتم.


پول رفتن ضرب در چهار. مسافرخانه ده شب به علاوه ی پول خوراکمان.باید برنج و چایی و قندمان را از همین جا میبردیم که .....دلم خواست پیرزن را هم حساب کنم اما نمیشد ، خیلی پول میشد.


چند بار هزینه ی پیرزن را نوشتم و جمع کردم اما سراخر بیخیال شدم.با خودم گفتم اگر انشاالله خرجمان کمتر شد، پول پیرزن را هم حساب میکنم.اما اگه بیشتر شد؟ سه شنبه را هم از اداره مرخصی بدون حقوق گرفتم تا اقلا بشود اسمش را مسافرت گذاشت و فقط خسته گی راه برایمان نماند.


دو شنبه بعد از ظهر ، وقت سوار شدن اتوبوس، برای پول بلیط به پیرزن چند بار تعارف زدم و وقتی دیدم قرص و محکم میگه نه.حسابی اصرار کردم.اما حرفش نه بود.میگفت زشته جلوی امام رضا. من متوجه نشدم یعنی چی ؟.مشهد توی یک مسافرخانه دو تا اتاق کنار هم گرفتیم.


چشم بهم زدنی جمعه عصر شد و میخواستیم شبانه حرکت کنیم.فردا اداره داشتم.. مخارج ازآن چه که نوشته بودم بالا زده بود و من توی خودم بودم.


-          کبری برو ببین بتول خانوم با ما بر میگرده؟


-          چشم بابا.


کبری رفت و برگشت.


-          بابایی خانه نبود.


-          خوب درزدی؟گوشش سنگینه ها.


-          نه بابا کی گوشش سنگینه.


-          زیر لب غرغری کردم و خودم رفتم تا در اتاقش را بزنم.


در اتاقمان راکه باز کردم دیدم صدایش از توی حیاط مسافرخانه بلند است . یا الله یاالله از پله ها بالا می آمد.


منتظر شدم تا برسد.دستش یک چپه اسکناس بود.تعجب کردم.سرش را بالا گرفت و من را دید.


-          سلام بتول خانوم


-          سلام رولم.


-          ما میخوایم بریم امشب.


-          به سلامتی انشاالله.شما هم گرفتی؟


-          چی گرفتم؟


-          پول رولم جان.از آقا پول سفرتان ره نگرفتین؟ ملیحه بشم گفت  فردا اداره داری باید شبانه برگردی.برو رولم دیرت نشه.برو بگیر شب شد.


 



برای شادی روح همه ی مادربزرگ های مسلمان صلوات


 


 


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در سه‏شنبه 29/8/1386 و ساعت 10:52 عصر
نظرات دیگران()
+ نژاد پرستی بجای وحدت اسلامی؟

بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی در کتاب درسی ابتدایی خواندم که شخصی در مجلس پیامبر بود و چون یک غیر عرب وارد شد او خود را کنار کشید و پیامبر او را شماتت کرد(اگه درست خاطرم باشه) و پیام آخرش این بود که عرب وعجم بودن ملاک برتری نیست.با خودم فکر کردم که ای بابا، (در همان بچه گی) مثلا این رو نوشتن که چی؟ آخه کی دیگه فکر میکنه که عرب و عجم بودن ملاک برتریه، انقدر جوامع پیشرفته شده که بفهمه انسان،‌ هر جا متولد بشه انسانه. بعدها هم همیشه وقتی فیلم های مبارزه با نژاد پرستی را نگاه میکردم متعجب میشدم.وقتی از نظام آپارتایت میشنیدم تعجب میکردم.وقتی از بدرفتاری سفید ها با سیاه ها یا سرخ ها میگفتد شگفت زده بودم.تعجبم ازین بود که چطور افراد به ظاهر متمدن بین خود و دیگران به لحاظ رنگ پوست تفاوت قائل میشوند،‌عجبم ازین بود که چطور انقدر احمق هستند که نمیفهمند که انسان هر جایی به هر رنگی متولد شود،‌ انسان است.داخل اتوبوس نشسته بودم، راننده گفت فلان جا یک بچه ی افغانی هشت ساله را از عمد زیر گرفته اند.الان شرمنده و متعجبم که چرا آن لحظه تعجب نکردم.از مسلمان بودن خودم شرمنده ام.از ایرانی بودن خودم شرمنده ام.راننده میگفت آخه فلان جا چند نفر افغانی فلان جنایت را کرده اند.یعنی انقدر نمیفهمید که ملیت دلیل بر جنایت نیست؟یعنی نمیفهمید که هر کسی میتواند جنایت کند؟یعنی نمیفهمید که هر کسی جنایت کرد خودش مسئول است نه حتی خانواده اش؟یعنی وقتی یک ایرانی 40 تا بچه را مورد تجاوز قرار داد، میتوان همسایه اش را شماتت کرد؟


باز هم باید بپرسم، ایا همه ی انسان ها برابرند؟عرب و عجم نزد خدا یکسان است؟


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در شنبه 12/8/1386 و ساعت 1:10 صبح
نظرات دیگران()
+ پیشگویی

بسم الله الرحمن الرحیم


وصل الله علی سیدنا محمد واله وعجل فرجهم


روی صندلی نشسته ام و سیگار لای انگشتم را توی جاسیگاری خاموش میکنم.بوی دود اتاق را پر کرده است و سینه ام میسوزد.نه سیگار دروغ است من که سیگار نمیکشم.پس اول داستان را به نظر تو باید چطور بنویسم؟اها خودکار بهتر از سیگار است، روی صندلی نشسته ام و خودکار توی دستم را توی جاسیگاری خاموش میکنم.بوی دود اتاق را پر کرده است و سینه ام میسوزد.دروغ کار خیلی زشتی است.دروغ گفتن خیلی کثیف است.دروغ گو واقعا دشمن خداست.دشمن خدا را باید کشت.لعنت خدا بر دشمن خدا. از خودکار میگفتم.خودکاری که راست بود.پس از سیگار نمینویسم.از سیگاری که دروغ بود.خودکار را برداشته ام که بنویسم.به تو هم مربوط نیست که چرا میخواهم بنویسم.بله به تو اصلا مربوط نیست.بله به تو ، توی خواننده ی محترم.وقتی که کسی کوله اش پراست رنجاندن هم سفر عین خیالش نیست.من هم چون یک حرف خیلی مهم دارم، عین خیالم نیست که تو بهت بربخورود یا بر نخورد.به نفع خودت است که با من تا آخر ستور بیایی.لابد خیال کردی ازین داستان های فورم است که نویسنده با خواننده حرف میزند، ها؟ بله درست فکر کردی.خب این کار جدیدی نیست.بچه ها میگفتند این کار تاریخ مصرفش گذشته.اما به نظر من اگه هر چیز تاریخ مصرف گذشته ای را برداری و چند تا عدد و رقم رویش را جابجا کنی، قابل عرضه میشود.مثلا توی رستورانی که کار میکردم، صاحبش تاریخ روی دوغ را پاک میکرد و میفروخت.خب هیچ کس هم مریض نشد الحمدلله ، جز من که دعوام شد و انداخته شدم بیرون.پس تاریخ مصرف یک چیز نسبی است.مطلق نیست.به نظر صاحب رستوران تاریخ مصرف دوغ ها نگذشته بود،‌ تاریخ مصرف من گذشته بود.چون دوغ شور است و من تلخ.پس من باید این نوشته را هم شور کنم و هم خوشمزه.بعد تو اگه بگی تاریخ مصرف نوشته ات گذشته، خودت را پرت میکنم بیرون.لابد خیال کردی من توانایی همچین کاری را ندارم؟ خیلی اشتباه کردی، خیلی اشتباه کردی.فقط کافیه تو ادامه ی نوشته را نخوانی تا مثل یک آشغال پرت بشی بیرون.امتحانش برا من مجانیه اما برا تو، نه.چون این نوشته قرار است هم شور باشد هم خوشمزه.چطوری؟ به صورت اعجاب انگیز.خارق العاده.اصلا باورت نمیشود.این یک کار نو است.فکر نمیکنم تا به حال در تاریخ ادبیات سابقه ای برایش پیدا شود.چرا؟ چون این داستان داستان زندگی من نیست، داستان زندگی تو است.دیدی.باورت نمیشود.مگر ممکن است من از داستان زندگی تو مطلع باشم؟تو که مرا نمیشناسی.بله نمیشناسی.اما من چی؟ من تو را میشناسم.پس تصمیم گرفتم که داستانت را بنویسم و منتشر کنم.شاید به دستت رسید.خب دیدی، تاریخ مصرف این نوشته نگذشته است.چون جالب است.خوشمزه است.البته تا آخر که بخوانی نه جالب است، نه خوشمزه.آخه چیه این زندگی تو خوشمزه است.اما اقلا داستان زندگی تو برای خودت جالب است.پس از خواندنش لذت خواهی برد.آ آ آ آ،  لابد فکر میکنی دارم بلوف میزنم؟بذار یه آث واست رو کنم کفت ببره.همین امروز صبح.چشمت را از خواب باز کردی.منگ بودی.چیزی از خوابی که دیشب دیدی را به یاد نداشتی.تا اینکه به خاطر وهم اجباری ای که حس میکردی مجبور شدی از جایت بلند شوی.بعد یواش یواش تصاویر خواب دیشبت برایت زنده شدند.نه کامل. چون اصلا روی تصویر ها خیلی وقت نگذاشتی. فقط توی دستشویی که بودی کمی به این تصویر ها فکر کردی. بعد هم هیچی .حالا دیدی.آث رو حال کردی؟خب اگه به نظرت این چند خط که به عنوان برگ برنده ی من مطرح شد ،‌ حقیقت بود، که الان کف بر هستی، الان مرید من شده ای،‌ الان عنانت در دستم است. اگه نه ببخش،  این داستان زندگی تو نبود ، لطفا وقت من رو نگیر و نوشته را بذار کنار، من با تو هیچ حرفی ندارم.ادامه مطالب هم به تو نیست. خب میبینم که تو کف بر هستی و داری با چشم های گرد شده داستان زندگی ات را میخوانی.اما برای اینکه مطمئن تر باشی، یه آث دیگه.تو الان داری به این فکر میکنی که من داستان نویس نیستم ، من رمال هستم.به این میگن فکر خوانی.اما خیلی اشتباه کردی، من رمال نیستم.من داستان نویس هستم.اما راجع به تو خیلی چیز ها میدانم.از کجا؟این هم به تو مربوط نیست. اصلا فکر کن من یک روح هستم و دارم برای سایه ام مینویسم. خب معمولا رمال ها از گذشته خیلی چیز ها را رو میکنند اما از آینده نه.اما من برعکس.همینی که از گذشته برایت گفتم کافیته، بقیه اش را خودت میدانی.من هم لزومی نمیبینم بخاطر سود خودم چیز هایی را که خودت میدانی را برایت بازگویی کنم. اما از اینده ات میخوام یه چیز خیلی مهمی برات بگم.یک حادثه ی تلخ.حادثه ای که قرار است به سرت بیاید و خیلی در زندگی ات موثر است.و این حادثه به تو خیلی نزدیک است.خیلی نزدیک.راستش متاسفانه کاری هم از دست من بر نمیاد.اون حادثه .مرگ یک عزیزاست. نگران شدی؟ عزیز مثلا کی؟چقدر خنگی.عزیز دیگه.عزیز مثل پدرت، مادرت، فامیلت، رفیقت..ای بابا بی ظرفیت چرا عصبانی میشی.من که هنوز راجع به مرگ اینا برات چیزی ننوشتم. خب اما مجبورم که بنویسم.راستی چند سالته؟ لابد میپرسی که چطور نمیدانم،  خب گفتم که رمال نیستم.به فرض 25 ساله ای درست؟ایولله.این حادثه که من میخوام برات بگم بر میگرده به عزیز ترین کس تو.آخی.دلم برات سوخت.میخوای اصلا ولش کنیم.متن را بذار کنار و فکر کن من یک بلوف زن پست هستم.اما وقتی که این کار رو کردی، مدام یادت میاد که من بهت گفته بودم دروغ گو دشمن خداست، خب مرض که ندارم دشمن خدا بشم بخاطر تو.بخاطر تویی که ممکنه یه ذره هم برای من ارزش نداشته باشی.مخصوصا اگه تو رییس احمق رستورانی باشی که من رو انداختی بیرون. من که حاضر نیستم  بخاطر احمقی مثل تو، دشمن خدا بشم. پس نمیتونی این متن رو بیخیال بشی.من دارم ادعا میکنم که امروز میخوام از مرگ یک عزیز بهت خبر بدم.اصلا وجدانت اجازه نمیده که متن رو بذاری کنار.آ آْ آْ .آخر نوشته رو سعی نکن ببینی.هیچ تاریخی نوشته نشده.باید از مفاهیم پله پله تاریخش رو بفهمی. اما اینکه اون عزیز ترین کست کیه.بهت میگم. بهم گفتی چندسالته؟ 40 سال؟خب ببین اول یک حقیقت رو برات رو کنم.تو چهل سال آینده.روی زمین نیستی.ای بابا انقدر ریز بین نباش.حالا چهل یا پنجاه یا سی.مهم نبودن توه.پس چرا انقدر نگران اون عزیزی شدی که قراره بهت خبر مرگش رو بدم؟خب البته حق داری.خیلی دردناکه.راستی چهل سال آینده که قراره باشی،  مثل چهل سال قبلیه؟یعنی چقدره؟چهل سال قبلی رو یادت میاد؟چقدر طول کشید؟خب یه آث دیگه.الان داری فکر میکنی به اندازه ی یک روز هم طول نکشید.یا حتی به اندازه ی یک چشم به هم زدن. دیدی گذشت.خب پلکت رو بهم بزن. قرار بود بهت از مرگ عزیزت بگم. گفتی چند سالته؟چشم بهم نزن دیگه.مواظب باش.چند سال؟80 سالته. تو دیگه نیستی.تو مردی.من به مرده هیچ خبری نمیدم.بدبخت دستت هم به من نمیرسه که حتی فحش و لعنتم کنی.


نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در دوشنبه 30/7/1386 و ساعت 11:37 عصر
نظرات دیگران()
+ کاسه ی شیر _شعر

                                      بسم الله الرحمن الرحیم


                           اللهم صل علی محمد واله وعجل فرجهم


                                  اللهم العن قتله امیرالمومنین


                                         کاسه ی شیر


پس کی تمام میشود این راه پر خطر؟                                کی میرود شبانگه و کی میرسد سحر؟                                          


دیشب نبود کوچه چنین تار و پر ملال                                 ایا شود که بار دگر بینمش جمال؟


لرزان مباش کاسه که هر لرزشت به جان                              طوفان کند به پا و دگر نیستت امان


باید به فرق منشق حیدر دوا شوی                                        ای وای اگر به کوچه زدستم رها شوی


حرفم به توس ای قدح بی قرار شیر                                     ای مرهمی به درد سر منشق امیر


دانی دلیل گریه و این بی شکیبی ام                                     اما چه دانی از غم و درد و غریبیم


  آن روزگار بی کسی، آن روزگار درد                             بادرد بی کسی، چه خزان یا بهار سرد  


برجان و دل چنان در امید بسته بود                                      سنگینیه غمه همه عالم نشسته بود


تا آن که دیدمش نه. علی این یتیم دید                                دست نوازشش به سرو صورتم کشید


دیگر اگر غمی به دلم بود یا نبود                                        چشمان مست او زدلم درد میربود


بنگر تمام شد کوچه همیجاست خانه اش                             آن مرد را ببین که به دیوار  شانه اش


گویا به دست اوست دگر، دور نه فلک                               دورش طواف میکند هر حور و هر ملک     


آری حسن بود که نگاهش بر آسمان                                   اما چرا چنین بدنش میخورد تکان؟


ای کاسه وای ما نکند دیر گشته است                                 حیدر ز دیدنم نکند سیر گشته است؟


اینان کی اند؟ همچو من و همچو کاسه ام                            هم ناله اند با من و با استغاثه ام


اینان چرا چنین به علی گریه  میکنند؟                                  بعد از علی تبار یتیمان چه میکنند؟      


دیگر که سر زند به یتیمان شبانگهان                                    دیگر که لقمه بگیرد؟ که گذارد درین دهان؟   


این غصه در گلوی یتیم همچو تیغ تیز                                 گفتا خدا تو درد علی در یتیم ریز   


خود هم خبر نداشت کی آن کاسه ی ثمین                          ازدستش اوفتاد شکست است بر زمین   


گریان به سوی خانه روان شد به این امید                              او هم بمیرد از غم و دردی که میکشید     


فردا چو خواست طفل گرسنه رود به خواب                         ناگه صدای پای همانند آفتاب


ناگه صدای در که همان هیبت صداست                               امکان ندارد این چو نواهای مرتضاست


یک آن یتیم جست و در خانه باز شد                                  دست چنان علی به سر او دراز شد


  صوت علیست میشوند این یتیم ؟ نیست                              جز عطر مجتبی نفس این نسیم نیست


 



نوشته شده توسط سید مهرداد موسویان در سه‏شنبه 10/7/1386 و ساعت 12:24 صبح
نظرات دیگران()
+ ضمانت.(داستان)

بسم الله الرحمن الرحیم


یا جد سید احمد برقه ای


 


صاحب خانه دستی به ریش نامنظم و بلندش میکشد و هوار میکند ، مگر قرار  نبود ضامن معرفی کنی؟با خودم قرار هایی را که روز اجاره کردن خانه از سر ناچاری با صاحب خانه گذاشته ام را مرور میکنم. صاحب خانه دوباره با لحنی که میخواهد همان عصبیت جمله ی قبلیش را نگه دارد دستش را توی هوا تکان میدهد و میگوید، خواهر من،‌ من بدون ضامن به زن مجرد خانه اجاره نمیدم ،‌ والسلام. در حالی که احساس میکنم گلویم کیپ شده است پشت سرش راه می افتم و میگویم ‌، پس من چه کار کنم؟


-          من نمیدانم آبجی،‌ این یک ماه که نشستی عیبی نداره ،  اما تا سرماه  خالی کن.خدا شاهده جواب زنم رو نمیتونم بدم.مرض که ندارم.خانه هم مال خودشه،‌ میگه باید به شناس اجاره بدی.والا بالا دست من نیست.بدبینه.بدبختیه منه دیگه.


و  پای چپش را از درانه ی خانه بیرون نگذاشته عین جن غیب میشود.روی سکوی خانه زانویم را بغل میکنم و چادرم را روی صورتم جابجا میکنم و به اشکی که خاک زیر پایم را تیره کرده است با دقت خیره میشوم. باز هم باید آلاخان بالاخان باشم.ازین بنگاه ، برم اون بنگاه.خدا خیرت نده ، اخه ضامن از کجا گیر بیارم؟هوا گرگ و میش غروب است.دلم میخواهد بترکد.دل و دماغ خانه رفتن را ندارم.چادرم را محکم میکنم و توی کوچه راه می افتم.همان طور که راه میروم تصمیم میگیرم به چیزی فکر نکنم.


 "انقدر خالی نمیکنم تا خودش بیاید و وسایلم  را بریزد کوچه."


اصلا من هم شر بازی در بیارم،‌ چقدر نجابت ، چقدر توسری خوری.حالا تو یه خانه از من بیشتر داری باید زور بگی؟مالت رو نمیخوام بخورم که.اگه اجارت دیر شد هر زری خواستی بیا بزن.


 اصلا از اول هم بدبخت و توسری خور بودی،‌ خاک بر سرت بکنم که همیشه لال وایسادی و هر بلایی سرت خواستن اوردن." هوا تاریک شده است. سرم را بالا میگیرم ،‌ اوه حواسم نشده، چقدر پیاده آمده ام.توی کوچه ی غسال خانه ی قدیمم، نزدیک امام زاده عبدالله.


هوس میکنم بعد از مدت ها زیارتش کنم.همان طور از دور دستم را روی سینه ام میگذارم و سلام میدهم.اما مثل همیشه احساسش نمیکنم.ننه همیشه میگفت اقا اینجاست،‌ داره میبینه.سلام بده.اما من هیچ وقت باورم نیامده است.خاک برسری که یکی دو تا نیست. استغفار میکنم و.جلو میروم.از در بزرگ امام زاده رد میشوم.چند قدم نرفته ام که یکی از پشت داد میکند ،‌ های خانوم کفشت رو بیرون درار.میخواهم برگردم بگم اخه به توچه پدر سگ مگه خانه ی باباته ؟ اما باز مثل همیشه حرفم را میخورم،‌خم میشوم و کفشم را میکنم.اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم. دستم را در پنجره های ضریح میچپانم.و فکر میکنم که اگه اقا اینجاست باید بهش چی بگم؟.از کجاش بگم؟ببخش خیلی وقته زیارت نیامده ام.ببخش خیلی حاجت هایم را دادی و من بدقولی کرده ام. با خودم فکر میکنم کجا خیلی از حاجت هام را داده؟حالا من بدقول هستم درست اما این اقا هم خیلی دستش نمیره برام دعا کنه.انگار از بچه گیم با من قهره. استغفار میکنم و باز ناله میزنم.زور میزنم بلکم گریه کنم.نمیدانم چرا هر بار که زیارتش می آیم دلم مثل سنگ میشود. یاد ننه ی خدا بیامرز می افتم که وقتی با امامزاده حرف میزد مثل چشمه آب میداد.اما من بدبخت نه. خوب.اقا جان هر چی گفتم و نگفتم مهم نیست ا